|
|
|
|
|
یارای خندیدنم هست آیا زمانی که باید بگریم ؟!
یارای گریستنم هست آیا زمانی که باید بخندم؟ آری هست ، چنان که خنده من از گریه غم انگیز تر است! در اوج لذت بی خیالی از تمام فراز و نشیبها چنان با سر به زمین می خوری که منگی حاصل را چون مستی می انگاری و تلو تلو خوران همچون آوازه خوانان مست بی روا عربده سر می دهی ... تو بیا بمان مرا از این مستی برهان! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:39 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
در آغوش هوای تازه
می آموزم شنای زیستن را! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:12 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
دیر زمانیست که چشم به راه آمدنت بود...
چنان نرم و آرام آمدی که بیچاره شوکه شده ... آن زمان که بر مژه گانش دست نوازش کشیدی و از اشتیاق ذوب شدی ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 14:6 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی گردن کج می کند به آرامی تا شایدحس کند
گرمای دستهای نوازشگر از دیده رفته را که هنوز از یاد نرفته است! چه خیال خامی داشت آن روزها که بسته چشم و شیفته تنها معشوق را اشوه گرانه می نگریست... حال که از خواب شیرین زمستانی با تلخ ترین طعم بیدار شده است با چشمانی بف کرده و بیرمق... هنوز چشم به راه شوالیه ی سوار بر اسب سفید روبروی آینه ی سخن گو می نشیند و گیسوانش را شانه میزند ۱ ۲ ۳ ... ۱۰۰ ... ۱۰۰۰ ... آینه هنوز در چشمانش شور عشق را می بیند... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:35 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
هوای تازه ی بهار می خواهد این ریه های ازکارافتاده
تا بوی خوش عشق را تا اعماق وجود حس کنم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:32 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم به کدامین عظمتت سجده ی شکر گذارم؟!!
به آسمان پر ستاره در شب به ابرهای گریان در روز به جنگلهایی انبوه از درختان سالخورده ی ریش سفید به مراتع سرسبز که تنها چندین قدم پایین تر زیر پای ریش سفیدان ادای احترام می کنند به جاده صاف و بی غل و غش به پاکی گلهای همیشه بهار به ... به گوشه چشمی که به ما داری ... آمین! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:51 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام طعم پرتقال رو حس کنم وقتی نمی دونم اصلا" پرتقال چه شکلی و چه مزه ای داره!
برام شرح می دین لطفا"؟!... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:4 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
دو تا چشم ورقلمبیده ی گرد همین جوری ذل زده بهم و داره نگاهم میکنه!
حس گذرای پوچ و توخالی بودن را برای همیشه خواهم فروخت اگر همچون دخترک کبریت فروش بدشانس نباشم و ... گرچه با نگاهی از زاویه ای دیگر او خوشبخت ترین بود... از تلاطم امواج کلمات اش بهم ریختگی اش را می توان خوب فهمید اما خود نمی داند این امواج لجام گسیخته او را به ناکجا آباد خواهد برد . یارای مقاومت دارد؟ ندارد؟ کس چه می داند!... کس چه می داند کدامین روز می آید ... هنوز امید دارد که سبد پر از کبریتش چند ... تایی کبریت دارد تا گه گاه آب شود قندیل یخ یزده ی مژگان خیس از اشکش... امید امید امید ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:1 توسط سیما
|
|
||